پل موری: “من فقط تمام غم خود را در کتاب ریختم” | پل موری

پاول موری در سال 1975 به دنیا آمد و در جنوب دوبلین بزرگ شد. او اولین رمان خود را به پایان رساند، یک شب خداحافظی طولانی، در حین انجام کارشناسی ارشد نویسندگی خلاق در دانشگاه آنگلیا شرقی. او این کار را با کمیک سیاه دنبال کرد اسکیپی می میرد، در فهرست طولانی برای جایزه بوکر در سال 2010، و علامت و باطل پنج سال بعد. آخرین رمان او، نیش زنبورنیل موکرجی آن را “سخاوتمندانه، گسترده و با شکوه به عنوان یک کلیسای جامع” توصیف کرده است. همچنین تاریکی خنده دار است. موری از دوبلین، جایی که با همسر و پسرش زندگی می کند، با من صحبت کرد.

خواندن نیش زنبورمن تحت تاثیر اطلاعات شما در مورد نمایندگی‌های خودروی میدلندز، باشگاه‌های همجنس‌بازان، بقاها و زندگی داخلی دختران نوجوان و بسیاری چیزهای دیگر قرار گرفتم. رسیدن به کدامیک از همه سخت تر بود؟
همه آنها در راه خود دشوار بودند. یکی از چیزهایی که با افزایش سن در آن بهتر شده ام این است که فقط به حرف مردم گوش می دهم. مردم زندگی دیوانه وار دارند. چیزهایی که برای مردم عادی – نقل قول-بدون نقل قول – اتفاق می افتد بسیار اپرا است. بنابراین در ادامه داستان ها را جمع آوری کردم. من چند دوست دارم که با نمایندگی‌های خودرو ارتباط دارند – داشتن یک نمایندگی خودرو در میدلندز کار بزرگی است. در دهه 90، زمانی که من در دانشگاه بودم، باشگاه های همجنس گرایان در حال راه اندازی بودند. برخی از دوستان همجنس باز من هنوز در کمد بودند، بنابراین برای آنها این یک تجربه بسیار قدرتمند بود. واقعاً هیجان انگیز بود، این ایده که شما می توانید به عنوان یک شخص متحول شوید.

وقتی نوشتی اسکیپی می میرد، از نظر سنی به نوجوانانی که درباره آنها می نوشتید بسیار نزدیکتر بودید. آیا این بار جهشی بسیار بزرگتر به نظر می رسید؟
آره حتما وقتی نوشتم اسکیپی می میرد، فرهنگ و زبان هنوز چیزی بود که می توانستم بفهمم. در حالی که اکنون نوجوان بودن بسیار متفاوت است، اگرچه از جهاتی یکسان است – تفاوت ها شباهت ها را پنهان می کند. زندگی نوجوانی در حال حاضر بسیار بیشتر مبتنی بر مسائل است. به عنوان یک نوجوان، من کاملاً غیرسیاسی بودم و از دنیای گسترده‌تر اطرافم بی‌اطلاع بودم، اما اکنون شما دائماً با همه افراد دیگر در دنیای غرب در ارتباط هستید.

این کتاب مانند یک کتاب بسیار جن زده به نظر می رسد، و ارواح اشکال مختلفی به خود می گیرند – نه تنها مردگانی که برمی گردند، بلکه احساس زنده مانند ارواح در زندگی خود را نیز دارند.
واضح است که این یک تعمیم است، اما من احساس می کنم ایرلند جایی است که مردم در آن خیلی خوب صحبت می کنند. مردم خیلی بامزه هستند و داستان های درخشانی دارند، و این راهی است برای پنهان کردن آنچه واقعاً احساس می کنید. فکر می‌کنم دلیلش این است که اینجا جایی است که اتفاقات بسیار وحشتناکی رخ داده است و نحوه برخورد ما با آن‌ها عدم پرداختن به آنهاست. بنابراین من احساس می کنم که ارواح زنده هستند و آنها فعال هستند. گذشته بر کاری که شما انجام می‌دهید به شکلی واقعی تأثیر می‌گذارد. و اگر به مسائل توجه نکنید، آنگاه تاریکی رشد می کند و آسیب از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود، مانند کتاب.

شما یک مقاله کوبنده در مورد متاورژن نوشتید مجله نیویورک یکی دو ماه پیش نظر شما در مورد هوش مصنوعی چیست؟ آیا فکر می‌کنید بر معیشت شما تأثیر می‌گذارد یا رمان‌نویس بودن شما را از این نگرانی دور می‌کند؟
من خیلی از آن احساس ترس می کنم. من احساس می‌کنم این حمله به معنا، به اصول اولیه زندگی شاد وجود دارد. من فکر می‌کنم که رمان‌نویس‌ها تا آنجایی که تولید یک رمان ادبی برای یک هوش مصنوعی سخت‌تر است، محفوظ هستند. اما این اتفاق همزمان با بسته شدن کتابخانه‌ها، یا حمله تلفن به گستره‌ی توجه، اتفاق می‌افتد. این تنها یکی از عناصر این انگیزه برای قطع ارتباط است، تا ما را منزوی کند و به ما این احساس را بدهد که در این تالار آینه‌ها پیله شده‌ایم، راه بهتری برای بودن است.

آیا احساس می کنید بخشی از صحنه نویسندگان ایرلندی هستید؟
نویسندگان زیادی در اطراف وجود دارند، اما تا آنجا که همه همیشه با هم معاشرت می کنند، اجتماعی نیست. دوبلین شهر کوچکی است، بنابراین مطمئناً سخت‌تر است که فکر کنید اهمیتی دارید. اگر در نیویورک هستید و با کولسون وایتهد و پتی اسمیت در حال معاشرت هستید، ممکن است برخی ادعاها داشته باشید. اما همانطور که هست، همه ما نسبتاً عاقل هستیم.

اخیراً چه چیزهای واقعا خوبی خوانده اید؟
کتاب جدید مارک اوکانل، رشته ای از خشونت [in which O’Connell tracks down the notorious Irish murderer Malcolm Macarthur]، بسیار خارق العاده است. خیلی تاریک است، لزوما، اما من آن را بسیار غنی یافتم. به نظر می رسد که ماکارتور سخاوتمند و گشاده رو است، اما این جنبه دستکاری او نیز وجود دارد. این مانند یک بازی شطرنج بین آن دو است که به نظر من واقعاً قانع کننده بود. کتاب جدید کلر کیلروی، سرباز ملوان، درباره زنی در ماه های اولیه مادری است که همه چیز زیر و رو شده است. خیلی خیلی خنده دار است. او این شوهر بی‌نظیر را دارد – فکر می‌کنم یکی از شوهران بزرگ ادبیات. و دوباره خواندم رنگین کمان جاذبه. امسال 50 ساله می شود، بنابراین می خواستم برگردم و نگاهی به آن بیندازم.

شما در 20 سالگی یکی از طرفداران بزرگ توماس پینچون بودید. چگونه ماندگار شد؟
خیلی زیباست، و خیلی تاریک و غم انگیز. هیچ عشقی در کتاب نیست فکر نمی‌کنم آن مرد وقتی آن را نوشت در موقعیت خوبی قرار داشت. من نمی توانستم آن کتاب را در طول یک میلیون سال بنویسم، اما به نوعی خوشحالم که نتوانستم.

نیش زنبور در جاهایی به شدت تاریک است مردم ممکن است در مورد شما همین را بگویند.
همسرم وقتی آن را خواند گفت: چه کردی؟ اما بعد شروع کرد به خندیدن. نوشتن آن را در پایان سال 2017 با ترامپ، برگزیت، بولسونارو و تغییرات آب و هوایی شروع کردم. [in the news]. سپس کووید آمد. اما باید بگویم، وقتی داشتم آن را می نوشتم، احساس خوشحالی می کردم. احساس بسیار ارگانیکی داشت و شخصیت ها برای من کاملاً زنده بودند، و من فقط می توانستم تمام غم خود را در کتاب بیاندازم و سپس بروم و یک ساندویچ بخورم و احساس خوبی داشته باشم.

از نخواندن کدام رمان کلاسیک شرم دارید؟
خیلی زیاد هستند. احساس می‌کنم یکی از عیب‌های متعدد من تقبیح نویسندگانی است که نخوانده‌ام. مثلاً، من زیاد دیکنز را نخوانده‌ام، و موضع شدیدی مبنی بر عدم اعتماد به دیکنز دارم، اما به بی‌اعتمادی‌ام اعتماد ندارم. من احساس می‌کنم اگر بی‌اعتمادی من به دیکنز را تحریک کنید، متوجه می‌شوید که هیچ توجیه واقعی برای آن وجود ندارد.

نیش زنبور در 8 ژوئن توسط Hamish Hamilton (18.99) منتشر شده است. برای حمایت از نگهبان و مشاهده کننده نسخه خود را در guardianbookshop.com سفارش دهید. هزینه های تحویل ممکن است اعمال شود